نیاز من طلبه
ویــزا نمی خواهد ... بیا! در مرزها غوغاست اینجا؛ تماشایی ترین منظومـــه ی دنیـاست ♥•٠·˙ امام رضا علیه السلام: هر کس اباعبدالله علیه السلام را کنار شط فرات زیارت کند، مانند کسی است که خداوند را در بالای عرش زیارت کرده است. ┘◄ تهذیب الاحکام، ج 6 ص 46
ادامه مطلب
[ جمعه 21 آذر 1393  ] [ 10:48 ب.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
جشن پتو در ايام حجره نشيني هر از گاهي دوستان طلبه براي همديگه جشن پتو ميگرفتن در اين بين دوستان تصميم گرفتن كه براي يه نفر اين مراسم رو برگزار كنن همگي پشت در ايستاده وپتو هم مهيا كه تا وارد شد گيرش بندازن خلاصه اون بنده خدا وارد شد وپتو رو انداختن وكلي مشت ولگد و....بعد از چند لحظه كه بنده خدا رو به فيض رسونديم يه دفعه يكي از بچه ها با حالت ترس فرياد زد ....عمامه....كه همگي برگشتيم وبا تعجب نگاه كرديم و هر كسي به طرفي فرار كرد يكي از در يكي از پنجره...واينطوري شد كه متوجه شديم به جاي دوستمون مدير مدرسه رو به فيض رسونديم. خدا رحمتش كنه به علت جراحات دوران دفاع مقدس به فيض شهادت نايل شد شادي روحش صلوات.
ادامه مطلب
[ جمعه 18 مهر 1393  ] [ 01:46 ب.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
"نادعلیاً"به هوای نجف یادحرم برده قرارم ز کف باز هوای نجفم آرزوست مهر علی در دو جهان آبروست یک نظرم گر بکند بوتراب ذره ناچیز شود آفتاب حیدر کرار علیک السلام عشق فقط حب علی والسلام زیرنشین علمش انبیا سید و سالار همه اوصیا نفس نبی،حبل متین،روح دین مظهر اسماء خدا در زمین حشر محبان علی با علی درهمه احوال بگو یاعلی
ادامه مطلب
[ جمعه 18 مهر 1393  ] [ 01:44 ب.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
🌹🌹🌹🌹🌹🌹 تاجرى كه يكى از مريدان و مقلدين مجلسى اول (رحمة الله عليه) بود به ايشان مراجعه كرد و گفت: آقا گرفتارى پيدا كردم، چند نفر از لوطى هاى اصفهان فرستاده اند كه ما امشب مى خواهيم به خانه تو بيائيم و من هم نمى توانم فرار كنم، چون اين لوطى ها با دستگاه حكومتى مربوطند، اسباب زحمتم مى شوند.وقتى هم كه مى آيند بايد تمام وسائل گناه را آماده كنم، بالاخره چه كنم. مرحوم مجلسى (رحمة الله عليه) فرموده بود: عيبى ندارد من خودم اول مجلس ‍ شما مى آيم به خوشى مى گذرد. اول غروب علامه مجلسى نماز مغرب و عشا مى خواند، پيش از آمدن مهمانها به منزل تاجر مى آيد، بعد لوطى باشى و شاگرد لوطيها مى آيند. اينها همه تا چشمشان به مجلسى افتاد ناراحت شدند. معلوم است با بودن مرحوم مجلسى، اينها نمى توانند بزنند و برقصند.خيلى ناراحت شدند، بعد مرحوم مجلسى با آنها حرف زد، فرمود: شما چه راه و روشى داريد؟ لوطى باشى هم از روى غيظ و غضب گفت: راه و روش ما خيلى از شما بهتر است. مجلسى فرمود: چطور؟ گفت: ما لوطى هستيم. ما نمك شناسيم. ما اگر نمك كسى را خورديم تا آخر عمر به او خيانت نمى كنيم. تكيه اش روى نمك شناسى بود. غيرت داريم ، فتوت داريم. مجلسى هم سكوت كرد. وقتى كه قدرى آرام گرفت مرحوم مجلسى فرمود: اگر شما نمك شناسيد بگوئيد ببينيم چقدر نمك خدا را خورده ايد؟ و چقدر نمك شناسى كرده ايد؟ فلان كس چيزى به تو داده و تشكر كردى به خيالت اين نمك شناسى شد، نمك شناسى با خداى را، از نان بگير تا بالاتر برود يك روز دو روز نيست، چهل سال، شصت سال، نمك خداى را خورده اى، آخر تو مى گوئى نمك شناسم، آيا با صاحب نمك، با پروردگار عالم جل جلاله چه كرده اى؟ آيا شكرش را كرده اى؟ بندگيش را كرده اى؟ آيا معصيتش، مخالفتش را نكرده اى؟ پس از كلمات آتشين و مواعظ مجلسى لوطى ها بلند شدند يكى يكى رفتند و مجلسى هم رفت. بعد از اذان صبح مرحوم مجلسى شنيد در مى زنند. ديد لوطى باشى آمد، اما چه حالى، خوش به حال لوطى باشى كه اهل توبه شود و اى آقاى حاجى مقدسى كه مغرور باشد، عاقبت به خيرى با توبه است كه خودش را منزه نداند. خلاصه اينكه آمد و عذرخواهى كرد، گفت: آقاى شيخ! عمرى به غفلت گذشت، ديشب فهميدم كه همه ما نمك به حراميم، حالا آمده ام توبه كنم. مرحوم مجلسى هم خيلى لطف مى كند او را به منزل مى برد. راه توبه را برايش ذكر مى كند، مى فرمايد: تصميم بگير گناه نكنى، تصميم بگير نماز و روزه اى كه از تو فوت شده قضا كنى، واجبات صاحب نمك رب العالمين را پشت سر نينداز، اگر مى خواهى حق نمك را ادا كنى به دستورات او عمل كن، آنچه گفته نكن، ترك كن.
ادامه مطلب
[ پنج شنبه 10 مهر 1393  ] [ 11:19 ب.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
سه درس از بهلول آورده‌اند که شیخ جنید بغدادی، به عزم سیر، از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند: او مردی دیوانه است. گفت: او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.  شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید: چه کسی هستی؟ عرض کرد: منم شیخ جنید بغدادی. فرمود: تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد: آری.. بهلول فرمود: طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد: اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم  و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم  «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم. بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود: تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی؟  در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی. سپس به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت: سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید: چه کسی هستی؟ جواب داد: شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود: آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم.  پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد. بهلول گفت: گذشته از طعام خوردن، سخن گفتن را هم نمی‌دانی. سپس برخاست و برفت. مریدان گفتند: یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت: مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن  و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد: آری. چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد. بهلول گفت: فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد که جنید دامنش را بگرفت و گفت:  ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.   بهلول گفت: چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم. بدان که اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود. جنید گفت: جزاک الله خیراً!   و ادامه داد: در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد وگرنه هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد.  پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد.   و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد  هیچ بشری [دوست، همسر، فرزند، والدین، همکار، ....] نباشد منبع: الامثال و الحکم
ادامه مطلب
[ چهارشنبه 2 مهر 1393  ] [ 04:02 ق.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
آرامش نه عاشق بودن است نه گرفتن دستی که محرمت نیست نه حرف های عاشقانه و قربان صدقه های چند ثانیه ای... آرامش حضور خداست وقتی در اوج نبودن ها نابودت نمیکند... وقتی ناگفته هایت را بی آنکه بگویی میفهمد وقتی نیاز نیست برای بودنش التماس کنی غرورت را تا مرز نابودی پیش ببری ، وقتی مطمئن باشی با او هرگز تنها نخواهی بود آرامش یعنی همین ،تو بی هیچ قید و شرطی خدا را داری .. ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ، ﮐﻪ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻧﺰﺩﯾﮑﯽﺳﺖ ﻧﻪ ﺩﺭ ﺁﻥ ﺑﺎﻻﻫﺎ ﻣﻬﺮﺑﺎﻥ، ﺧﻮﺏ، ﻗﺸﻨﮓ ﭼﻬﺮﻩﺍﺵ ﻧﻮﺭﺍﻧﯿﺴﺖ ﮔﺎﻫﮕﺎﻫﯽ ﺳﺨﻨﯽ ﻣﯽﮔﻮﯾﺪ، ﺑﺎ ﺩﻝ ﮐﻮﭼﮏ ﻣﻦ، ﺳﺎﺩﻩﺗﺮ ﺍﺯ ﺳﺨﻦ ﺳﺎﺩﻩ ﻣﻦ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﻓﻬﻤﺪ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ ﯾﺎﺩ ﺍﻭ ﺫﮐﺮ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﺩﺭ ﻏﻢ ﻭ ﺩﺭ ﺷﺎﺩﯼ ﭼﻮﻥ ﺑﻪ ﻏﻢ ﻣﯽﻧﮕﺮﻡ، ﺁﻥ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﻗﺺﮐﻨﺎﻥ ﻣﯽﺧﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﯾﺎﺭ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ، ﮐﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺭ ﻫﻤﻪ ﺟﺎ ﯾﺎﺩ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺍﻭ ﺧﺪﺍﯾﯿﺴﺖ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﺍﺭﻩ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﺪ ﺍﻭ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺧﻮﺍﻧﺪ ﺍﻭ ﻫﻤﻪ ﺩﺭﺩ ﻣﺮﺍ ﻣﯽﺩﺍﻧﺪ....برایتان من خدا را آرزو دارم❤❤❤
ادامه مطلب
[ یک شنبه 30 شهریور 1393  ] [ 11:25 ب.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
منتظرنباش ، خودت عمل کن! یک روزخانواده لاک پشت ها تصمیم گرفتند که به پیک نیک بروند.ازآنجا که لاک پشت هابه صورت طبیعی درهمه مواردکند عمل میکنند، هفت سال طول کشیدتابرای سفرآماده شوند.درنهایت، خانواده لاک پشتها ، خانه رابرای پیداکردن یک مکان مناسب برای پیک نیک ترک کردند. سرانجام درسال دوم سفرشان، محل موردنظرشان راپیدا کردند. برای مدتی حدودشش ماه، محوطه راتمیزکردند، سبدهارابازکردند و مقدمات راآماده کردند.بعدفهمیدند که نمک نیاورده اند! پیک نیک بدون نمک یک فاجعه خواهد بود وهمه آنها بااین مورد موافق بودند.بعدازیک بحث طولانی، جوان ترین لاک پشت برای آوردن نمک ازخانه انتخاب شد. اگرچه اوسریع ترین لاک پشت بین لاک پشت ها بود، اماکلی ناله کرد، جیغ کشید وتوی لاکش بالا وپایین پریدودرآخراوقبول کردکه به یک شرط برود، اینکه هیچ کس تا وقتی که اوبرنگشته ، چیزی نخورند.خانواده قبول کردند و لاک پشت کوچولو به راه افتاد. سه سال گذشت....ولاک پشت کوچولو برنگشت.پنج سال ..... شش سال.....سپس درسال هفتم، پیرترین لاک پشت دیگر نمی توانست به گرسنگی ادامه دهد واعلام کردکه قصد داردغذابخورد و شروع به بازکردن ساندویچ کرد. دراین هنگام، لاک پشت کوچولو ناگهان فریادکنان ازپشت یک درخت بیرون پرید وگفت:دیدید، دیدید، من می دونستم که منتظرنمی مونید. منم حالا نمی رم نمک بیارم م م م!!!
ادامه مطلب
[ یک شنبه 30 شهریور 1393  ] [ 07:54 ق.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
جدیدترین سروده مسعود یوسف پور، خطاب به آقایانی که آبروی مملکت شیعی را بردند: اگر که خواندن زن ها و رقص، آزاد است گلایه نیست، که قحط وزیر ارشاد است! اگر غلط نکنم معصیت کمال شده غنا و رقص اخیرا کمی حلال شده خدا به خیر کند، این چه دولتی شده است?! جناب "دوزخی" امروز "جنتی" شده است! چه آمده سر این دین? گناه پشت گناه جواز رقص به رقاصه داده یک گمراه چه آمده سر اسلام بعضی از مردم? بدا به حال وزیری که در لباسش گم... خطا خطاست اگر چه به اسم دین باشد بدا به حال وزیری که اینچنین باشد غریب مانده در این شهر ها حیا...افسوس چقدر حرمت خون شهید را...افسوس!
ادامه مطلب
[ جمعه 21 شهریور 1393  ] [ 04:33 ق.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
حاج آقاقرائتی تعریف ‏کرد ﻣﻴﻜﺮﺩ در ستاد نماز گفتیم، آقازاده‌ها، دخترخانم‌ها، شیرین‌ترین نمازی که خوندید، برای ما بنویسید. یک دختر یازده ساله یک نامه نوشت، همه بُهتمان زد، دختر یازده ساله، ما ریش‌سفیدها را به تواضع و کرنش واداشت.... نوشت بود که شیرین‌ترین نمازی که خواندم اﻳﻦ: تو اتوبوس داشتم می‌رفتم یهو دیدم خورشید داره غروب می‌کنه. یادم آمد نماز نخوندم، به بابام گفتم: نماز نخوندم، گفت: خوب باید بخونی، اماحالا که اینجا توی جاده ست و بیاﺑﻮﻥ، گفت: بریم به راننده بگیم نگه‌دار. پدر گفت: راننده که بخاطر یک دختربچه نگه نمی‌داره، گفتم: التماسش می‌کنیم. گفت: نگه نمی‌داره. گفتم: تو به او بگو. گفتم که نگه نمی‌داره، بنشین. حالا بعداً قضا می‌کنی. دختر گفت: پدر، امروز اجازه بده من تصمیم بگیرم. زیپ ساکو باز کرد، یک شیشه آب درآورد. زیرِ صندلی اتوبوس یک سطل بود،سطلوآورد بیرون. دستِ کوچولو، شیشه کوچولو، سطل کوچولو. قرآن یک آیه داره میگه: کسانی که برای خدا حرکت کنند مهرش را در دلها می‌گذاریم به شرطی که اخلاص داشته باشد، نخواسته باشد خودنمایی کند، شیرین‌کاری کند. «إِنَّ الَّذِینَ آمَنُوا» مریم/۹۶ یعنی کسی که ایمان دارد، «وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ» کارهایش هم صالح است، کسی که ایمان دارد، «سَیَجْعَلُ لَهُمْ الرَّحْمَانُ وُدًّا»، «وُدّ» یعنی مودت، مودتش را در دلها می‌گذاریم. شاگرد شوفر نگاه کرد و دید که دختربچه وسط اتوبوس داره وضو می‌گیره، پرسید: دختر چه می‌کنی؟ گفت: آقا من وضو می‌گیرم، ولی سعی می‌کنم آب به کف اتوبوس نچکه. بعدش هم می‌خوام روی صندلی، نشسته نماز بخونم. شاگرد شوفربه راننده گفت: عباس آقا، ببین این دختر بچه داره وضو می‌گیره. راننده هم همین‌طور که جاده را می‌دید، در آینه هم دختر را می‌دید. مهر دختر در دل راننده هم نشست. راننده گفت: دختر عزیزم، می‌خوای نماز بخونی؟ صبر کن، من می‌ایستم. ماشینو کشید کنار جاده و گفت: نمازتو بخون دخترم. دختر می‌گفت: وقتی اتوبوس ایستاد،پیاده شدم و شروع کردم به نماز خوندن. یک مرتبه اتوبوسی‌ها نگاهش کردند. یکی گفت: منم نخوندم، دیگری گفت: منم نخوندم.دیگریم گفت: ببینید چه دختر باهمتیه، چه غیرتی، چه اراده‌ای آفرین، همین دختر روز قیامت، حجت است. خواهند گفت: این دختر اراده کرد، ماشین ایستاد.آنهایی هم که نماز نخوانده بودند، ایستادند به نماز. می‏ گفت: شیرین‌ترین نماز من این بود که دیدم . منِ، بچه یازده ساله هم می‌توانم در فضای خودم امام باشم....
ادامه مطلب
[ جمعه 21 شهریور 1393  ] [ 04:22 ق.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
تو دل یه مزرعه یه کلاغ رو سیاه هوایی شده بره پابوس امام رضا اما هی فکر می کنه اون جا جای کفترهاست آخه من کجا برم یه کلاغ روسیاه من که تو سیاهیها از همه رو سیاه ترم میون اون کبوترها با چه رویی بپرم تو همین فکرا بودش کلاغ عاشق ما یه دلش می گفت برو یه دلش می گفت بمون که یهو صدایی گفت تو نترس و راهی شو به سیاهی فکر نکن تو یه زایری برو
ادامه مطلب
[ جمعه 21 شهریور 1393  ] [ 04:17 ق.ظ ] [ عاشق حضرت ] [ نظرات 0 ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2  

درباره وبلاگ

خداکند که رضایم فقط رضای تو باشد/ هوای نفس نباشد همه هوای تو باشد
نويسندگان